فهرست
تازه‌های دیوار من
برای مشاهده آخرین مطالب دیوار خود، باید وارد سامانه شوید.

Loading

مفهوم علم

علم انسان «الگوی ذهنی انسان از جهان خارج از ذهن» است که مورد پذیرش قرار گرفته است. به‌ عبارت دیگر، علم (دانش)، «تصوراتی» است که پذیرفته شده‌اند.

دانش «الگو» است، یعنی دانش متفاوت از موجودات فضای واقعیت (که موضوع دانش هستند) بوده و متناظر با آن است.1 «موضوع دانش» در فضای واقعیت قرار داشته و «دانش» در فضای ذهن است.

ذهن یکی از شئون نفس (روح) انسان است، ذهن 2استعداد نفس3 برای اکتساب علم است.4 جهان خارج از ذهن یعنی همه موجودات که شامل نفس خود فرد نیز می‌شود. جایگاه علم «نفس» است. این که در تصاویر مغز به عنوان جایگاه دانش نشان داده می‌شود، تعبیری نمادین دارد و نباید تصور شود که جایگاه دانش انسان، مغز است.

تمایز فضاهای واقعیت، ذهن و رسانه

برای آشکار شدن مفهوم علم، باید سه فضا را از یکدیگر تفکیک کرد:

  • واقعیت: فضای واقعیت دربردارنده موجودات است: انسان‌ها، درخت‌ها و جاده‌ها نمونه‌هایی از موجودات واقعی هستند.
  • ذهن: فضای ذهن دربردارنده تصوراتی از واقعیت است.
  • رسانه: فضای رسانه دربردارنده اطلاعاتی از تصورات است؛ به صورت کتاب‌ها، فیلم‌ها، صحبت ها

همان طور که در تصویر 1 نشان داده شده است، موجودات (در فضای واقعیت)، دانش (در فضای ذهن) و اطلاعات (در فضای رسانه) متناظر با یکدیگر بوده اما ماهیت آن‌ها با یکدیگر متفاوت است.

تصویر 1 : تمایز فضاهای واقعیت، ذهن و رسانه

تفکیک فضاهای واقعیت، ذهن و رسانه، نکات مهمی دربردارند که عبارت‌اند از:

الف- تفکیک اطلاعات از دانش؛ تفکیک واژه‌ها از مفاهیم: باید بین آنچه در ذهن هاست (تصورات) با آنچه در رسانه‌ها بروز می‌یابد تفکیک قائل شویم. تصورات هر فرد آن چیزی است که در ذهن او وجود دارد که هر چه آشکارتر باشد، قابل به اشتراک گذاری با دیگران است اما کتاب، مجله، دیسک سخت، سی دی و … حافظه‌هایی خارج از ذهن هستند که انسان برای یادآوری و یا انتشار تصورات از آن‌ها استفاده می‌کند. واژه‌ها و جملاتی که در بستر زبان‌های مختلف بیان می‌شوند، ارائه دهنده اطلاعات بوده و در فضای رسانه قرار دارند. اگر از واژه‌هایی در مکالمه‌ها استفاده شود که طرفین، مفاهیم مشخص و یکسانی از آن‌ها برداشت نکنند، مفاهمه رخ نمی‌دهد؛ چه بسا ساعت‌ها و سال‌ها مباحثه، مذاکره و مجادله کنیم؛ اما حرف یکدیگر را نفهمیم!

مثال: نمونه‌ای از «مکالمه بدون مفاهمه» را مولوی حکایت کرده است:

تصویر 2 : حکایت مولوی از مکالمه بدون مفاهمه

ب- رویکرد سامانه‌ای در دانش و اطلاعات: همان طور که جهان یک سامانه است، الگوی ذهنی آن نیز باید سامانه باشد؛ اطلاعات نیز باید سامانه باشند؛ به‌ عبارت دیگر، همان طور که روابطی بین موجودات وجود دارد، اجزای دانش و اطلاعات نیز باید با یکدیگر مرتبط باشند. دانش مجموعه‌ای از مفاهیم و روابط بین آن‌ها (گزاره‌ها) است. حال اگر این علم آشکار باشد، با مجموعه‌ای از واژه‌ها و روابط بین آن‌ها (جمله‌ها) قابل بیان هستند.

ج- تقلیل یافتگی دانش نسبت به موجودات و اطلاعات نسبت به دانش: «دانش» تقلیل یافته «موجودات» و «اطلاعات» تقلیل یافته «دانش» است. واقعیت‌ها با تمامی جزییاتشان در ذهن ما نمی‌گنجد و همچنین همه آنچه در ذهن نقش می‌بندد را نمی‌توان بیان کرد. اینکه نمی‌توانیم همه آنچه را که می‌دانیم بیان کنیم، بیانگر تفاوت بین دانش نهفته و آشکار است.

مثال: هنگامی که وارد باغی می‌شوید و به درختی نگاه می‌کنید، مواردی نظیر نوع درخت، حدود اندازه و رنگ برگ‌ها (به‌ طورکلی) در ذهن شما مجسم می‌شود؛ اما تعداد برگ‌ها، رنگ هرکدام، شکل هرکدام، مشخصات آوندها و غیره در ذهن شما منعکس نمی‌شود. همچنین اگر بخواهید دانش خود را درباره آن باغ با صحبت کردن، نوشتن، نقاشی کردن و ... به دیگران منتقل کنید؛ نمی‌توانید تمامی آنچه را که دریافت کرده‌‌اید را بیان نمایید.

د- عدم ارتباط مستقیم بین واقعیت و رسانه: چیزهایی که در دنیای رسانه ثبت می‌شود (مانند محتوای یک کتاب)، تأثیری در واقعیت نخواهند داشت مگر اینکه وارد ذهن شده و از طریق دانشی که برای یک فرد فراهم می‌شود مداخله‌ای در جهان واقعیت رخ دهد. این نکته بیانگر اهمیت الگوهای ذهنی است؛ تا زمانی که اطلاعات در ذهن‌ها ننشیند منشأ اثر نخواهد بود. به‌ عبارت دیگر اگر پایان یک پروژه علمی، ارائه مکتوبات باشد و دانشی که به اطلاعات تبدیل شده، جریان نداشته و وارد ذهن مخاطبان نشود، عملی رخ نخواهد داد.

ه- وابستگی دانش به افراد: اطلاعات به دانش تبدیل نمی‌شود مگر اینکه یاد گرفته شده و توسط افراد درونی شده باشد. تبدیل اطلاعات به دانش به واسطه «عمل فردی» انجام می‌شود که با خلق دانش به اطلاعات ارزش می‌دهد. دانش متصل به افرادی (یا گروه هایی) است که حامل آن هستند؛ بنابراین مبادله دانش چندان آسان نیست.

مثال: مکتوب کردن اطلاعات و نوشتن گزارش‌ها یکی از روش‌های حفظ حافظه سازمانی است. البته در هنگام مکتوب کردن، بخش‌هایی از دانش حذف شده و تقلیل می‌یابد. حال اگر اطلاعات مکتوب شده دوباره درونی نشده و وارد ذهن‌ها نشود، به دانش تبدیل نمی‌شود. با این رویکرد، منابع انسانی اهمیت خاصی پیدا می‌کند.

ساختار الگوی ذهنی

الگوی ذهنی (با رویکرد ساختاری) مجموعه‌ای از مفاهیم و روابط بین آن‌ها است؛ روابط بین مفاهیم در الگوی ذهنی، به دو دسته تقسیم می‌شوند: روابط نسبی و مقداری. روابط نسبی (عام و خاص، کل و جزء، انتزاع) نسبت بین مفاهیم را بیان می‌کنند و روابط مقداری همان گزاره‌ها هستند.

هست‌ها و بایدها

علم شامل هست‌ها و بایدها است5 و دو کارکرد می‌تواند داشته باشد:

  • فراهم کردن امکان مداخله در جهان؛ علم، پیش نیاز فهمیدن جهان و تشخیص عمل صالح است.
  • ارضای حس کنجکاوی و کسب لذت از فهمیدن

مثال: علم فقط این نیست که بدانیم مشتریان راضی هستند، کارکنان چند ساعت در هفته کار می‌کنند، قطعاتی که ما در محصولات به کار می‌بریم کیفیتش خوب است یا بد و ... اگر فقط هست‌ها مطرح بود، فایده چندانی نداشت و فقط حس کنجکاوی ما را ارضا می‌کرد. ما علم را برای علم نمی‌خواهیم بلکه برای عمل می‌خواهیم؛ وقتی می‌خواهیم عمل کنیم به بایدها نیاز پیدا می‌کنیم. الگوی علت و معلولی بایدها را به هست‌ها متصل می‌کند. این که رضایت مشتریان در یک دوره‌ای می‌تواند در میزان فروش در دوره بعد اثر بگذارد، یک رابطه علی است. اگر ما می‌خواهیم فروش در دوره بعد زیاد شود، باید رضایت مشتری در این دوره را زیاد کنیم؛ از «لزوم» فروش بیشتر به «لزوم» رضایت مشتری می‌رسیم.

الگوی علّی (علت و معلولی) رابطه بین هست‌ها و بایدها را برقرار می‌کند؛ به‌ عبارت دیگر گزاره‌های اثباتی را به گزاره‌های هنجاری متصل می‌کنند. این ارتباط همان ارتباطی است که کارکرد اصلی علم را بالفعل می‌کند. رابطه علت و معلول، رابطه‌ای دوطرفه است، «علت» بر «معلول» اثر می‌گذارد و از طرف دیگر، معلول «دلیلی» است که ارزش علت (مدلول) را تعیین می‌کند. به‌ عبارت دیگر، مفاهیم «معلول و دلیل» و «علت و مدلول» مصداق‌های یکسان دارند و تفاوت آن‌ها در نام، برای نشان دادن تفاوت رویکرد است. رابطه بین دو علت و یک معلول در تصویر 3نمایش داده شده است. ج و ب، علت‌های الف هستند؛ الف، دلیلی برای ج و ب است.

تصویر 3 : روابط علت و معلول

مثال: اگر خوردن آب یا چای تشنگی را برطرف می‌کند، برای برطرف شدن تشنگی، باید آب یا چای نوشید. ضرورت رفع تشنگی، ضرورت نوشیدن آب یا چای را پدید می‌آورد، البته هنگامی که با نوشیدن آب تشنگی برطرف می‌شود، دیگر نوشیدن چای ضرورت نخواهد داشت.

واژه‌های علم و دانش

واژه‌های «دانش» و «علم» مفهوم یکسانی دارند. اشتباه متفاوت دانستن این دو واژه ناشی از ترجمه است: واژه دانش معادل با knowledge و علم معادل با science قرار داده می‌شود و معیارهایی برای تمایز مفهوم knowledge و science بیان می‌شوند.

تمایز مفهوم science و knowledge در دوره‌ای از تاریخ تمدن غرب برای تفکیک تصورات از علم ایجاد شده است، بر این اساس تصوراتی که قابل اعتنا باشند knowledge تلقی شده و آن بخش از تصورات که با روش‌های پژوهش تجربی (در رویکردهای اثبات گرایی6، ابطال گرایی7، عمل گرایی8 و ...) قابل پذیرش باشند science محسوب می‌شوند. اما پذیرش تصورات تنها محدود به‌ روش‌های تجربی نیست و نباید واژه علم (و همین طور واژه science) که بار ارزشی گسترده‌ای دارند که را منحصر به بخش کوچکی از دانش شود؛

هرچند باید بین ادعاها به لحاظ کیفیت، تمایز قائل شد؛ اما این تمایز را نباید با تمایز بین واژه‌های دانش و علم ایجاد کرد. استفاده از واژه‌های علم و دانش در موقعیت‌های مختلف، جنبه ادبی یا اصطلاحی دارد.

مثال: واژه دانش در عبارت‌هایی مانند «دانشمند» و «مدیریت دانش» جاافتاده است. واژه عالم معادل با دانشمند است و ترکیب عالم‌اند به کار نمی‌رود. همچنین عبارت «مدیریت علم» همان مفهوم «مدیریت دانش» را دارد، اما برای برخی اذهان، واژه «مدیریت دانش» در برخی کاربردها جاافتاده‌تر است.

مفاهیم مرتبط با علم

مفاهیم متعددی با مفهوم دانش ارتباط دارند، برخی از آن‌ها عبارت‌اند از: داده، اطلاعات، فناوری، سرمایه فکری، عمل، تصمیم، جهل، عقل (خرد)، دروغ، قلب، فؤاد، فکر، درک، فهم، زبان، ذهن، صدر، حافظه، هوش، مغز، ظن، یقین، دین، ایمان، حکمت، فلسفه، هنر، مهارت، غیب، شهود، هیجان، تقوا، شعور، نفس، حس، تجربه، صبر، غفلت، فطرت، الگو، پارادایم، نظریه و ...

در ادامه به معنای برخی از مفاهیم مرتبط با دانش اشاره می‌شود تا جایگاه دانش (علم) بهتر درک شود:

  • دانش «اطلاعات ساماندهی، انباشته و جذب شده است.» اطلاعات، داده با یک زمینه مشخص و داده، واقعیت پردازش نشده و بدون زمینه است.
  • ذهن استعداد نفس (روح) برای اکتساب علم است. هر انسان نفسی دارد که یکی از شئون آن ذهن است. علم (دانش) انسان «الگوی ذهنی او از جهان خارج از ذهن» است.
  • تقسیم‌بندی‌های متعددی برای مؤلفه‌های سرمایه فکری مطرح شده‌اند؛ یکی از این تقسیم‌بندی‌ها سرمایه فکری را شامل سرمایه انسانی، سرمایه ساختاری و سرمایه اجتماعی تعریف می‌کند. دانش مهم‌ترین سهم را در مؤلفه‌های سرمایه فکری دارد و مهم‌تر این که کسب و ارتقای سرمایه فکری (دارایی ناملموس) به شدت نیاز به دانش دارد.
  • برای عمل، باید توانایی (فناوری) داشت؛ فناوری از جنس توانایی است، تجهیزات، مهارت‌ها و ... مؤلفه‌های فناوری هستند نه خود فناوری. فناوری باید در یک فرد، گروه یا سازمان ایجاد شود، قابل خریدن نیست!
  • عقل، قدرت تشخیص وزن گزینه‌ها و توانایی قضاوت است، چه بسیار افرادی که اطلاعات و دانش زیادی دارند، اما عاقل نیستند و چه بسیار افراد عاقلی که در یک موضوع مشخص، دانشی ندارند.
  • هوش، سرعت تحلیل است: سرعت تفکر، سرعت درک هیجانات (هوش هیجانی) و ...
  • تصمیم برای انجام کارهایی که مغایر با امیال نفسانی است، تقوا می‌خواهد؛ تقوا رعایت ارزش‌های الهی است.
  • ارزش‌ها بخشی از دانش بوده و هم چنین با استفاده از دانش شناخته می‌شوند. برای اتخاذ تصمیمات مغایر با خواسته‌های غیر الهی، باید به تزکیه نفس پرداخت که این امر هم علاوه بر جهاد با نفس، به دانش نیز نیاز دارد.

مرز علم؛ پذیرش تصورات

تصوراتی (الگوی ذهنی‌ای) که پذیرفته شوند، علم محسوب می‌شوند. مفهوم «پذیرش» برای علم محسوب شدن، در بردارنده دو نکته مهم است:

  1. پذیرش مشکک (فازی) است؛ بسیاری از تصورات به‌ طور قطعی پذیرفته یا رد نمی‌شوند. تصورات پذیرفته شده را می‌توان به سه دسته «ظن، ظن قوی و یقین» تقسیم‌بندی نمود.
  2. انسان‌ها، مرجع پذیرش یا رد تصورات هستند؛ به‌ عبارت دیگر تلقی علم بودن یا نبودن وابسته نظر اشخاص بوده و ممکن است افراد در علم محسوب کردن چیزی، اختلاف داشته باشند.

افراد و جوامعی که ادعاهای دانش را ارزیابی می‌کنند، تعیین کننده علمی یا غیرعلمی بودن یک ادعا هستند؛ البته برای تشخیص قابلیت اتکا به محتوای عرضه شده ممکن است معیارهای مانند ابطال‌پذیری و عملی بودن را به کارگیرند.

مثال: ادعای کشف یک داروی جدید با آزمایش‌های متعدد ارزیابی می‌شود و به لحاظ مخاطرات بالا در مراحل اولیه برای درمان بیماران تجویز نمی‌شود؛ اما یک ایده جدید برای بازاریابی پس از تحلیل و کسب نظر خبرگان به اجرا گذاشته می‌شود و با سعی و خطا تکامل می‌یابد.

مثال: تلقی علم بودن، شبیه پذیرش استاندارد برای کالاها است. برخی از افراد یا کشورها، استانداردهای بالاتری نسبت به دیگران دارند و کالاهایی که پایین‌تر از استاندارد مورد قبولشان باشند را بی کیفیت تلقی می‌کنند.

بسیاری از تصورات پذیرفته شده در حد ظن بوده و یقینی نیستند؛ استفاده از علم ظنی، مخاطره‌هایی دارد. البته ممکن است آنچه که یقینی محسوب می‌شود نیز در حقیقت، ظنی باشد!

برای پذیرش تصورات باید معیارهایی در نظر گرفته شوند. این معیارها بر اساس مفروضاتی درباره جهان (هستی) و تعریف علم به دست می‌آیند. مهم‌ترین فرض درباره جهان این است که «جهان، سامانه است»؛ به‌ عبارت دیگر «جهان مجموعه‌ای از موجودات و روابط بین آن‌ها است.» علم انسان نیز بنا به تعریف، الگوی پذیرفته شده از جهان است که در ذهن انسان شکل می‌گیرد. با توجه به «ماهیت سامانه‌ای جهان» و «تعریف علم» دو معیار برای پذیرش تصورات مطرح می‌شوند که عبارتند از:

  1. یکپارچگی: مفهوم یکپارچگی برای بیان نسبت یک شی با سایر اشیاء بکار می‌رود؛ یکپارچگی یعنی یک شی، به گونه‌ای باشد که یک جزء از یک کل محسوب شود. با توجه به اینکه هر قسمتی از جهان، بخشی از سامانه بزرگتری است، الگوی یک قسمت از جهان باید با الگوی سایر قسمت‌ها یکپارچه باشد؛ به اصطلاح تافته جدا بافته نباشد!
  2. تطابق: الگو شی‌ای است که برای مشخص کردن شیء دیگری مورد استفاده قرار می‌گیرد؛ بنابراین رفتار و یا ساختار الگو باید مشابه شی اصلی است. اگر علم، الگویی از جهان است، پس باید تا حد قابل قبولی مطابق (مشابه) با آن باشد تا بتوان از این الگو برای فهم واقعیت (جهان) استفاده کرد.

الگوی ذهنی (با رویکرد ساختاری) مجموعه‌ای از مفاهیم و روابط بین آن‌ها است؛ بنابراین کیفیت تصورات، بستگی به کیفیت مفاهیم و گزاره‌ها دارد. کیفیت مفاهیم با معیارهای یکپارچگی و تطابق ارزیابی شده و در مورد گزاره‌ها تنها معیار تطابق موضوعیت دارد.

تقسیم‌بندی علوم

علوم را با معیارهای متعددی می‌توان تقسیم‌بندی کرد. برخی از تقسیمات عبارت‌اند از:

  1. با معیار قابلیت بیان: نهفته، آشکار
  2. با معیار تمایز عالم و معلوم: حضوری، حصولی
  3. با معیار موضوع: واقعی، انتزاعی و محتوایی
  4. با معیار سلسله‌مراتب: هستی شناسی - طرح عملیاتی
  5. با معیار پارادایم: پارادایم‌های طب سوزنی، طب سنتی ایرانی و ...

با هریک از این معیارها، انواع علوم از یکدیگر تفکیک می‌شوند و در هر علمی می‌توان ترکیبی از انواع علوم را یافت.

مثال: علم فیزیک، شامل محتواهای انضمامی و انتزاعی است. مفهوم آنتروپی و گزاره‌هایی که درباره آن مطرح می‌شوند مباحثی انتزاعی هستند، درحالی که فلزات اشیائی انضمامی محسوب می‌شوند. بخشی از دانش یک فیزیکدان نهفته بوده و بخشی از دانش او قابل بیان است.

تفکیک علوم از یکدیگر برای امکان‌پذیر شدن احاطه انسان انجام می‌شود؛ باید توجه داشت که در این تفکیک، روابط بین معلومات فراموش نشده و خطای تجزیه گرایی رخ ندهد.

نهفته، آشکار

هر فرد، فهمی از جهان دارد، اما نمی‌تواند تمامی آنچه می‌داند را برای دیگران بیان کند. دانشی که قابل بیان نیست دانش نهفته نامیده می‌شود و آن بخش از دانش که با استفاده از زبان (گفتاری، نوشتاری و ...) قابل تبدیل به اطلاعات است؛ دانش آشکار است. دانش نهفته وجود دارد و برای استدلال‌ها و تصمیم‌گیری‌ها به کار گرفته می‌شود؛ اما صاحب دانش نمی‌تواند فهم خود را به‌ سهولت بیان کند؛ درحالی که دانش آشکار در ذهن فرد مدون و ساماندهی شده است و بدون تفکر و تعمق زیاد قابل بیان است.

مرز بین دانش نهفته و آشکار فازی است. این طور نیست که بخشی از دانش کاملاً نهفته و بخشی دیگر کاملاً آشکار باشند؛ این دو حالت دو طرف یک طیف هستند. بسیاری از چیزهایی که می‌دانیم قبلاً در ذهن مرتب نشده‌اند تا در موقع نیاز به سرعت قابل استخراج باشند. بخشی از دانسته‌ها راحت‌تر و برخی سخت‌تر به زبان می‌آیند و البته برخی نیز هرگز قابل بیان نیستند.

مثال: وقتی که شما به شهری سفر می‌کنید؛ آگاهی‌های متنوع و متعددی از معماری، مردم، اماکن و ... آن شهر کسب می‌نمایید. اگر بنا به علائق شخصی خاطرات خود را بنویسید و یا گزارشی برای سازمان خود از آن شهر تهیه نمایید، بخشی از دانش شما آشکارشده است. پس از بازگشت از سفر به برخی پرسش‌ها درباره آن شهر به سرعت و بدون تعمق می‌توانید پاسخ بدهید. مثلاً اگر از شما پرسیده شود: «آیا شهری شلوغ بود؟» اما در مورد برخی از سؤالات نمی‌توانید پاسخ دقیقی داشته باشید؛ مثلاً اگر پرسیده شود: «معماری آن شهر چگونه بود؟» هرچند حسی از معماری آن شهر دارید. البته اگر دانش زمینه‌ای درباره معماری داشته باشید یا بعدها درباره معماری مطالعه کنید دانش شما از معماری آن شهر بیشتر و قابل بیان‌تر می‌شود. نوشتن خاطره و یا گزارش علاوه بر اینکه یادآوری دانش را برای شما تسهیل کرده و امکان به اشتراک گذاری برای دیگران را فراهم می‌کند؛ به افزایش دانش آشکار شما نیز کمک می‌کند زیرا در هنگام نوشتن ذهن خود را درگیر می‌کنید و با پیوند زدن معلومات خود به یکدیگر هم افزایی دانش خود را افزایش می‌دهید.

هر چه توانایی تفکر، تعقل، حفظ و یادآوری، دریافت و بیان یک فرد بیشتر بوده و همچنین وقت بیشتری برای فعالیت‌های علمی بگذارد، دانش آَشکارش بیشتر خواهد شد.

هنگامی که یک فرد دانش خود را آشکار می‌کند، دانش قابل انتقال به سایر افراد بوده و امکان هماهنگ شدن الگوهای ذهنی افراد مختلف فراهم می‌شود. البته همیشه آشکارسازی دانش برای هماهنگ شدن الگوهای ذهنی و داشتن دانش مشترک (الگوی ذهنی مشترک) ضروری نیست؛ در برخی از مواقع افرادی که رابطه کاری نزدیکی با یکدیگر دارند از یک فهم مشترک نهفته برخوردار می‌شوند.

حضوری، حصولی

علوم را بنا بر تمایز بین عالم و معلوم به دو دسته می‌توان تقسیم کرد: حضوری، حصولی

  • علم حضوری یعنی علمی که عین واقعیت معلوم پیش عالم (نفس یا ادراک کننده دیگری) حاضر است و عالم شخصیت معلوم را می‌یابد، مانند علم نفس به ذات خود و حالات وجدانی و ذهنی خود.
  • علم حصولی یعنی علمی که واقعیت معلوم پیش عالم حاضر نیست، فقط مفهوم و تصویری از معلوم پیش عالم حاضر است، مثل علم نفس به موجودات خارجی از قبیل زمین، آسمان، درخت، انسان‌های دیگر، اعضای بدن خود شخص ادراک کننده.

کسب علم حصولی درباره موضوعات علم حضوری می‌تواند فهم حضوری را ارتقا دهد.

مثال: درک تفاوت غبطه و حسادت و تلاش برای تبدیل حسادت به غبطه در اصلاح نفس و رفتار بسیار مؤثر است.

واقعی، انتزاعی، محتوایی

متناسب تفکیک فضاهای واقعیت، ذهن و رسانه، می‌توان علوم را نیز به سه دسته واقعی، انتزاعی و محتوایی تفکیک کرد.

علوم واقعی

موضوعات واقعی شامل همه موجودات از جمله ذهن هستند. موضوعات واقعی را با معیارهایی مانند زنده بودن، دارای اختیار بودن و ... می‌توان تقسیم‌بندی نمود. به این ترتیب رشته‌هایی مانند فیزیک، شیمی، الکترونیک، هواشناسی، زیست شناسی، جامعه شناسی، اقتصاد و ... از یکدیگر تفکیک می‌شوند. علوم را به قسمت‌های بزرگ‌تر و کوچک‌تری نیز می‌توان تقسیم کرد: در سطحی کلان تر: علوم فیزیکی، علوم زیستی، علوم انسانی و در سطحی خردتر: اقتصاد انرژی، مالیه عمومی، اقتصادسنجی و ...

علوم انتزاعی

موضوعات انتزاعی فقط شامل مفاهیم و گزاره‌های انتزاعی هستند. مفاهیمی که شی‌ای متناظر با آن‌ها در فضای واقعیت وجود ندارد، مفاهیم انتزاعی هستند.9 گزاره‌های انتزاعی گزاره‌هایی هستند که تمامی مفاهیم آن‌ها انتزاعی باشد.

مثال: مفاهیمی مانند: «درخت، خورشید، امام خمینی (ره)» انضمامی بوده و مفاهیمی مانند: «سه، آنتروپی» انتزاعی هستند. هیچ کس تاکنون «سه» را ندیده است! ذهن ما از مشاهده سه لیوان، سه درخت، سه انسان و ... مفهوم «سه» را به عنوان یک «مشخصه مشترک» انتزاع می‌کند و در سطحی بالاتر از مفهوم‌های «یک»، «دو»، «سه» و ... مفهوم «عدد» را انتزاع می‌کند.

ریاضیات و برنامه نویسی رایانه نمونه‌های از علوم انتزاعی هستند.

مثال: هندسه یک علم انتزاعی است. در هندسه انواع اشکال بررسی شده و قواعد کلی آن‌ها استنتاج می‌گردد. وقتی مساحت مثلث تعریف شد و نحوه محاسبه آن با توجه به تعاریف مشخص گردید؛ از این روش برای محاسبه مساحت یک ورق فلزی یا زمین که به شکل مثلث باشد می‌توان استفاده نمود؛ درحالی که شیء‌ای به عنوان «مثلث» در جهان وجود ندارد اما مفهوم مثلث، زاویه و مساحت مفاهیمی هستند که برای مداخله در جهان به درد می‌خورند!

در گزاره‌های (قضایای) کاملاً انتزاعی، صحت معنا ندارد، زیرا این گزاره‌ها صرفاً از تعاریف استنتاج می‌گردند و تطابق آن‌ها با واقعیت موضوعیت ندارد.

مثال: برای بررسی صحت یک قضیه ریاضی آزمایش یا نظرسنجی انجام نمی‌شود.

مفاهیم و گزاره‌ها اشیای ذهنی هستند که به دو دسته انضمامی و انتزاعی تقسیم می‌شوند. مفاهیم و گزاره‌های انضمامی مربوط به علوم واقعی بوده و مفاهیم و گزاره‌های انتزاعی مربوط به علوم انتزاعی هستند.

علوم محتوایی

موضوع علوم محتوایی، اطلاعات است. در این علوم به بررسی معنا و کیفیت اطلاعات پرداخته می‌شود. هرمنوتیک نمونه‌ای از علم محتوایی است.

مثال: بررسی قدمت یک کتاب یا بنا، جزء علوم واقعی است؛ اما بحث درباره معنای محتوای کتاب و یا نقد آن در دسته علوم محتوایی قرار می‌گیرد.

سلسله مراتب علوم

معلومات را به لحاظ حوزه تأثیرگذاری می‌توان به سطوح مختلفی تقسیم کرد: در بالاترین سطح معلومات هستی شناسی قرار می‌گیرند که تصویری از کل جهان را ترسیم می‌نماید و در پایین‌ترین سطح طرح‌های عملیاتی هستند که زمان، مکان، مسئول، روش و نتیجه مورد انتظار از یک عمل را مشخص می‌نمایند.

ارتباط بین معلومات پایین دستی با معلومات بالادستی بسیار اهمیت دارند؛ اگر پایین دستی‌ها بدون توجه به بالادستی‌ها شکل بگیرند از هدایت معلومات بالادستی محروم می‌شوند، از طرف دیگر معلومات بالادستی اصلاح و تکمیل نمی‌شوند.

مثال: در یک نظام علمی نامطلوب، در دانشگاه‌ها نظریه‌ها تدریس می‌شوند و در صحنه عمل فعالیت‌های اجرایی بر اساس دانش پراکنده و محدود عوامل انجام می‌شوند. هیچ‌گاه مدیران و کارشناسانی که در میدان عمل هستند فرصت یادآوری و یکپارچه‌‌سازی آموخته‌های نظری را ندارند بنابراین از تجربیات خلاصه شده در نظریات بی بهره می‌مانند. از طرف دیگر نظریه پردازان فرصت و اشراف کافی برای پرداختن به همه ابعاد و اشارات نظریه‌ها را نداشته و بنابراین نظریه‌ها صوری شده و یا ناقص می‌مانند. همچنین مدرسان نظریه‌ها، با مصادیق واقعی آشنایی کمی دارند؛ بنابراین نمی‌توانند دانش خود را با آشکاری بالا ارائه دهند؛ نتیجه این است که دانش‌آموختگان در صحنه عمل کارایی اندکی دارند هرچند کوله باری سنگینی از اطلاعات دارند!

پارادایم ها

مفروضات پارادایمی متفاوت، حدس‌ها و ایده‌های متفاوتی درباره واقعیت پدید می‌آورند که نتیجه آن صورت‌بندی‌های متفاوتی از واقعیت است. هر پارادایم دارای مفاهیم و گزاره‌های بنیادی است که دیدگاه متمایزی به واقعیت‌ها پدید می‌آورد. با تغییر مفاهیم و گزاره‌های بنیادی، پارادایم تغییر می‌کند؛ هرچند واقعیت تغییر نکرده است. مفهومی که با واژه «پارادایم10» بیان می‌شود، نزدیک به مفاهیمی است که با واژه‌های «مکتب11» و «گفتمان12» بیان می‌شوند.

تعمق در پارادایم‌ها و اصلاح پارادایم‌های حاکم بر ذهن، بسیار ضروری است؛ زیرا پارادایم مبنا، روش و نتیجه استدلال‌ها را تغییر می‌دهد و دانش‌های متفاوتی را پدید می‌آورند.

مثال: سبک رهبری و انواع مشوق‌هایی که افراد را برمی انگیزد از یک فرهنگ به فرهنگ دیگر متغیر است. رفتار مدیریتی که در یک فرهنگ به خوبی بکار می‌آید، در فرهنگ دیگر ضرورتاً مؤثر نخواهد بود. البته برخی وجوه رهبری، جهان شمول است؛ درعین حال در بیشتر موارد، مرزهای ملی نوعی تفاوت بنیادی در اهداف مدیر، میل به پذیرش خطر، عمل گرایی، مهارت‌های متقابل شخصی و سبک رهبری ایجاد می‌کند. آنچه در جامعه در قالب رفتار رهبری، باارزش قلمداد می‌شود، ممکن است، در جامعه دیگر بی ارزش پنداشته شود.

مثال: نظریه انگیزش ایکس (x) ایگرگ (y) بسیار معروف است. در این نظریه، انسان‌ها به دو دسته تقسیم می‌شوند: نظریه x مدعی است که انسان نوعی تنفر ذاتی از کار دارد و اگر بتواند، از آن پرهیز می‌کند. نظریه y مطرح می‌کند که تلاش جسمانی و ذهنی در کار به‌ طور طبیعی نوعی بازی یا سرگرمی و استراحت است. حال اگر نظریه ایکس، پارادایم شما شده باشد؛ شما تفسیر متفاوتی از رفتار افراد نسبت به کسی که بر اساس نظریه ایگرگ به همان افراد می‌نگرد خواهید داشت و درنتیجه تصمیمات و برخوردهای متفاوتی اتخاذ خواهید کرد.

مثال: می‌توان به جای نگاه کردن از عینک ایکس و ایگرگ، فراتر رفت و در سطحی بالاتر، در پارادایم دیگری قرار گرفت؛ پارادایم «تی و تی مثبت» (T و T+). در پارادایم ایکس و ایگرگ فرض بر این است که نیازهایی نظیر غذا، آب، هوا و سرپناه در همه افراد وجود دارد. نیازهای روانی از قبیل نیاز به قدرت و منزلت و پایگاه اجتماعی نیز در افراد وجود دارد. همچنین ممکن است خودشکوفایی به عنوان یک «هدف» تلقی شود. خودشکوفایی در کشوری مانند آمریکا چه نقشی دارد درحالی که برای افراد در فرهنگ‌های جمع‌گرا نظیر چین، ممکن است نیاز خودشکوفایی به عنوان «یک وسیله» قلمداد شود؛ اما پیش فرض‌های آمریکایی در فرهنگ‌های جمع گرای آسیای جنوب شرقی، کاربردی ندارد. پیش فرض‌های آسیای جنوب شرقی آسیا چنین مواردی هستند:

  • کار ضروری است اما فی نفسه هدف نیست.

  • افراد باید جای مناسب خود را، همساز و هم نوا با محیطشان پیدا کنند.

  • هدف‌های مستقل و مطلق خاص خداوند است. افراد صاحب اختیار در دنیا، نماینده خدا هستند و لذا باید از اهداف آنان تبعیت شود.

  • افراد به عنوان اعضای یک خانواده یا گروه رفتار می‌کنند.

تفاوت‌هایی که مک گریگور در نظریه‌های X و Y قائل شده است در آسیای جنوب شرقی مصداق پیدا نمی‌کند. نظریه تی چنین مواردی را بیان می‌کند:

  • در این دنیا نوعی نظم (قانون) نابرابری وجود دارد که در آن هرکسی جای درست خود را داراست. ضعیف و قوی به وسیله این نظم حمایت می‌شوند که اراده خدا بر آن حاکمیت دارد.

  • سنت یک منبع خرد و حکمت است. بعلاوه انسان نوعی تنفر ذاتی از تغییر دارد و اگر بتواند از آن می‌گریزد.

در مقابل، محتوای نظریه تی مثبت چنین است:

  • علی‌رغم حکمت موجود در سنن، تجربه تغییر در زندگی امری طبیعی است به همان‌گونه که کار، نوعی بازی یا استراحت طبیعی است.

  • توانایی هدایت افراد به‌ طور وسیعی بین رهبران در جامعه توزیع شده و مختص به افراد خاصی نیست.

نظریه «ایکس و ایگرگ» با یکدیگر تضاد دارند اما نظریه «تی و تی مثبت» با یکدیگر سازگاری دارند. نظریه «تی و تی مثبت» از بالنده نمودن افراد حمایت می‌کند درحالی که نظریه «ایکس و ایگرگ» از کنترل افراد طرفداری می‌کند.

مثال: در آمریکا تمایز و خود نشان دادن امری مرسوم است اما در ژاپن، افراد به این ایده که «میخی که بیرون بزند چکش می‌خورد» معتقدند؛ ضرب المثل مشابه چینی این است «باد به درخت‌های بلندتر می‌خورد». این بدان معناست که یک عضو گروه که به‌ طور انفرادی مورد شناسایی قرار گیرند (ستاره می‌شوند)، از جانب گروه طرد و از لحاظ عاطفی تنبیه می‌شود.

علم و عمل

علم و عمل بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند؛ انجام اعمال اختیاری نیازمند علم است و عمل نه تنها محتوای علم را بالفعل می‌کند، بلکه به ارتقای علم نیز می‌انجامد.

اثر علم بر عمل

علم، می‌تواند نفس و عمل انسان را تغییر دهد. عمل‌های اختیاری هنگامی رخ می‌دهند که از یک طرف خواسته و از طرف دیگر توانایی (فناوری) فراهم شود. خواسته‌ها و توانایی‌ها در سلسله روابط علت و معلولی قرار می‌گیرند؛ هر خواستنی (بایدی) مبتنی بر باید بالاتری (دلیل و یا به‌ عبارت دیگر معلول) است و هر توانستنی موکول به توانایی‌های (علت های) متعددی است. در تصویر 4روش‌های تأثیرگذاری علم بر عمل نمایش داده شده است.

علم هم برای تشخیص عمل‌های مطلوب (در راستای خواسته‌ها) و هم برای کسب توانایی لازم است، علاوه بر علم؛ تزکیه نفس و تقوا برای اصلاح خواسته و داشتن مهارت و منابع برای ایجاد توانایی‌ها لازم هستند. البته برای تزکیه، تقوا، فناوری، مهارت و منابع نیز عمل‌هایی باید انجام شوند که در آن موقعیت‌ها هم، نیاز به علم وجود خواهد داشت. بنابراین علم به‌ طور مستقیم یا غیر مستقیم نقشی کلیدی در انجام عمل دارد.

مثال: دستیابی به هدف «کیفیت محصولات»، راهبرد‌های متعددی دارد؛ خود این هدف نیز در راستای هدف‌های سطح بالاتری (مانند فروش بیشتر، رعایت حقوق مصرف‌کنندگان و...) تعیین شده است. این که چه فرصت‌ها، تخصص‌ها و خط‌‌مشی‌هایی برای ارتقای کیفیت وجود داشته و این که کدام یک از آن‌ها با اقتضائات یک بنگاه اقتصادی خاص هماهنگی دارند، نیاز به دانش دارد. این که مشتریان چه انتظاراتی دارند (خواسته‌ها) و چگونه می‌توان محصولی با کیفیت موردنظر آن‌ها را (توانایی‌ها) تولید کرد نیاز به دانش دارد.

تصویر 4 : روش‌های تأثیرگذاری علم بر عمل

نکات مهم در سلسله خواستن‌ها و توانستن‌ها عبارت‌اند از:

  1. هرچه مبادی خواسته‌های یک فرد یا جامعه به ارزش‌های الهی نزدیک‌تر شود، توحید بروز بیشتری خواهد یافت و این نیاز به دانش دارد.
  2. وابستگی عمل به علم به این معنا نیست که همواره برای انجام هر عملی به تحلیل‌های علمی می‌پردازیم؛ بسیاری از عمل‌ها به صورت عادت انجام می‌شوند، همچنین بسیاری از دانش‌ها در سبک رفتاری ما تعبیه می‌شوند.
  3. تصمیم‌گیری‌های انسان «روانی – منطقی13» است، هم احساسات در تصمیم‌گیری‌ها مؤثرند و هم تعقل. مهم این است که توازن بین احساس و عقل رعایت شود.

اثر عمل بر علم

عمل، دانش را با تجربه پیوند داده و آن را اصلاح یا غنی می‌سازد. برخی از آثار عمل بر علم عبارت‌اند از:

  • در بسیاری از موارد تا عمل انجام نشود اطلاعات به دانش تبدیل نمی‌شود و یا حداقل فهم درستی شکل نمی‌گیرد؛ در بسیاری از موارد، زوایا و نکات نهفته در اطلاعات، با قرار گرفتن در موقعیت مناسب کشف می‌شوند.
  • در بسیاری از مواقع وزن گزینه‌ها بدون داشتن تجربه، به خوبی تشخیص داده نشده و با تعقل ضعیف، نتایج نادرستی حاصل می‌شود.

علم و ارزش

رجحان یک حالت یک شئ نسبت به سایر حالت‌های آن شئ را «ارزش» آن حالت می‌نامیم. معمولاً افراد مختلف ترجیحات متفاوتی نسبت به یکدیگر داشته و همچنین ترجیحات یک فرد در طول زمان ممکن است تغییر کند.

مثال: اگر میوه را به عنوان یک شیء در نظر بگیریم، انواع میوه‌ها حالت‌های مختلف آن خواهند بود، فردی که سیب را به پرتقال ترجیح می‌دهد، ارزش بیشتری برای سیب نسبت به پرتقال قائل است.

مثال: ممکن است علاقه مندی (ارزش) به انواع تفریح‌ها برای یک فرد در طول زمان تغییر کند. در دوره‌ای از عمرش فوتبال را بر کوهنوردی ترجیح دهد و بعدها به کوهنوردی علاقه بیشتری پیدا کند.

ارزش‌ها در روابط علت و معلول مشخص می‌شوند؛ ارزش حالت‌های «علت»، بر اساس ارزش حالت‌های «معلول‌های آن» شکل می‌گیرد.

مثال: در هنگام خرید منزل، معیارهای متعددی مطرح می‌شوند: محله مناسب، نزدیکی به محل کار، استحکام ساختمان و... همه این معیارها، «معلول هایی» هستند که با انتخاب یک منزل پیش خواهند آمد. اگر منزل خریداری شده در محله‌ای باشد که فرهنگ مناسبی نداشته باشد، ممکن است بر روی تربیت بچه‌ها اثر نامطلوب بگذارد؛ اگر منزل از محل کار فاصله زیادی داشته باشد، وقت زیادی را باید صرف حمل‌ونقل نمود؛ اگر منزل موردنظر کیفیت مناسبی نداشته باشد، هزینه‌های زیادی برای نگهداری ساختمان باید صرف شود. ساختمانی که خریداری می‌شود، نقش علت برای چنین نتایجی خواهد داشت. اگر بخواهیم با چنین نتایجی روبرو نشویم، گزینه‌های پیشنهادی را ارزش گذاری کرده و خانه‌ای که بیشترین ارزش را از نظر ما دارد، انتخاب می‌شود. ممکن است باارزش‌ترین منزل (بر اساس معیارها) قیمتی بیش ازحد پرداخت ما داشته باشد، اما بهترین منزلی که امکان خرید آن را داشته باشیم انتخاب می‌کنیم؛ البته ممکن است اطلاعات، وقت یا توان ارزیابی ما محدود باشد و نتوانیم بهترین منزل ممکن را بخریم. هم چنین آثاری (معلول هایی) که در پی خرید یک منزل پدید می‌آید ممکن است ریشه‌های (علت های) دیگری نیز داشته باشند؛ مثلاً مکان منزل تنها عامل مؤثر بر تربیت فرزندان نیست.

دانش و ارزش دو نسبت با یکدیگر دارند: ارزش‌ها بخشی از دانش هستند؛ ارزش‌ها بر دانش تاثیر می‌گذارند.

ارزش‌ها بخشی از دانش

امیال نفس انسان، سرچشمه ترجیحات هر فرد (ارزش‌های فرد) هستند. این که امیال فردی تا چه حد الهی باشند، بستگی به تزکیه نفس دارد و تشخیص زنجیره علت و معلول از امیال تا گزینه‌های پیش رو، به دانش نیاز دارد.

دانستن «هست ها» برای انجام فعالیت‌های اختیاری کافی نیست و آگاهی از «بایدها» نیز لازم است. همان طور که در قسمت «هست‌ها و بایدها» توضیح داده شد، ارزش‌ها بخشی از دانش هستند. حالت یا حالت‌هایی که ترجیح بالاتری دارند، همان بایدها هستند؛ به‌ عبارت دیگر، ارزش‌ها، بایدها را مشخص می‌کنند.

ارزش‌ها مؤثر بر دانش

ارزش‌ها بر همه فعالیت‌ها اثر می‌گذارند، ازجمله فعالیت‌های دانشی. محورهای اثرگذاری ارزش‌ها بر تولید، انتقال و بهره‌برداری از علم عبارت‌اند از:

  • مفاهیم، واژه‌ها: نه تنها مفاهیم بار ارزشی دارند، بلکه واژه‌هایی که برای نام گذاری مفاهیم نیز استفاده می‌شوند نیز بار ارزشی دارند.
  • جهت‌گیری‌ها و اولویت‌ها: اولویت پروژه‌های پژوهشی، تولید محتوا با تمرکز بر برخی از موضوعات، برجسته کردن برخی اشخاص و ... در راستای «بایدها»، تعیین می‌شوند.

مثال: انتخاب پروژه‌های تحقیق و توسعه در یک بنگاه بر اساس بایدهایی انجام می‌شود که زمینه کاری و نحوه صرف وقت کارشناسان داخلی بنگاه و متخصصان جامعه را تعیین می‌کند.

مثال: تولید اطلاعات گسترده درباره برخی از وقایع و یا مسکوت گذاشتن برخی از موضوعات، توازن اطلاعاتی مخاطبان را تغییر می‌دهد. ممکن است این محتواها با ادعای بی طرفی تولید شده و در ظاهر غیر جانب دارانه به نظر برسند؛ اما کانون توجهات را تغییر داده و ظرفیت‌های ذهنی افراد را اشغال می‌کند.

مثال: آپارتاید (تبعیض نژادی) در فعالیت‌های علمی به صورت‌هایی مانند برجسته کردن برخی از افراد، سخت گیری کم‌تر برای ارزیابی سطح علمی برخی از افراد و ... بروز می‌یابند. برخی‌ها معتقدند، در سازمان‌های علمی آمریکایی، آپارتاید در علم اعمال می‌شود؛ مثلاً مقالات آمریکایی‌ها بیشتر پذیرش می‌شوند.

مثال: تبعیض در امور علمی بین افراد یک سازمان ممکن است رخ دهد: وقتی که همه کارکنان فرصت و امکان لازم برای تفکر و مشارکت در نوآوری (نوآوری باز) ندارند و ...

نکته بسیار مهم این است که اثر ارزش‌ها بر دانش، در یک مرحله متوقف نمی‌شود و دنباله دار است.

مثال: برجسته کردن ملیت‌ها در تولید دانش، قدرت نرمی برای آن‌ها ایجاد می‌کند که در پارادایم و دانش سایرین می‌نشیند، اعتمادبه نفس را کاهش می‌دهد و تبعیت را تقویت می‌کند.

علم و دین

دین بخشی از علم است که کانون آن بنیادی‌ترین موضوعات زندگی انسان است. دین شامل هست‌ها و بایدهایی (اعتقاداتی) است که افراد با ایمان آن‌ها را پذیرفته‌اند. ادیان مختلفی وجود داشته و با یکدیگر تفاوت دارند: تفاوت در الهی و غیر الهی بودن، تفاوت در تصورات، تفاوت در گستردگی موضوعات و ... در یک دسته‌بندی کلی، می‌توان ادیان را به دو دسته الهی و غیرالهی تقسیم کرد؛ محتوای ادیان الهی، متکی به وحی بوده و ادیان غیرالهی دست ساخت بشر هستند، حتی اگر به وجود خدا اعتراف کرده باشند. البته در ادیان الهی نیز همه محتوایی که بخشی از دین تلقی می‌شوند، وحی نبوده و تولید بشر هستند که ممکن است درست یا نادرست باشند.

مثال: دین اسلام، دربردارنده اطلاعاتی درباره خداوند متعال، خلقت انسان و معاد است. علاوه بر این موضوعات بنیادی، اسلام شامل احکامی (بایدهایی) برای اقامه نماز، حج و ... است. بر اساس مفاهیم و گزاره‌های قرآن کریم و سنت، فتواهایی (مفاهیم و گزاره‌های جدیدی) مثلا درباره نماز مسافر توسط محققان (فقها) ارائه شده است که ممکن است به‌ دلیل نقص استنباط، درست یا غلط باشند و یا با یکدیگر تفاوت داشته باشند.

دین از جنس علم بوده و دربردارنده مفاهیم و گزاره‌هایی درباره جهان است. علم و دین دو چیز جدا از هم نیستند که امکان و یا ضرورت تعامل بین آن‌ها قابل بررسی باشد. همان طور که نتایج یک پژوهش در فیزیک با معلومات موجود باید هماهنگ باشد و همان طور که یافته‌های فیزیک با شیمی باید هماهنگ باشد، محتوای دین با سایر بخش‌های علم نیز باید هماهنگ باشد. بنابراین بحث امکان‌پذیری «علم دینی» مانند بحث امکان هماهنگی فیزیک و شیمی است.

مثال: اسلامی بودن علوم به این معنا است که مفاهیم و گزاره‌هایی که در دین اسلام (به عنوان یک بخش از علم) وجود دارند با مفاهیم و گزاره‌های سایر بخش‌های علم هماهنگ باشند؛ این هماهنگی ممکن است تاثیر گسترده‌ای در مفاهیم مورد استفاده و گزاره‌های یک علم داشته باشد. این تاثیر در ریاضیات کمتر و در اقتصاد بیشتر است. به عنوان نمونه در اقتصاد اسلامی، مفهوم «ربا» و ممنوعیت آن بخشی از علم اقتصاد است که در پذیرش سایر گزاره‌ها نیز تاثیر می‌گذارد. اما در اقتصاد غیراسلامی، واژه «ربا» تعریف نشده و واژه «بهره» که مفهوم آن به مفهوم ربا نزدیک است، مورد استفاده قرار می‌گیرد و بهره ممنوع نیست.

معیار دینی و غیردینی بودن علم، هماهنگی محتوا (مفاهیم و گزاره‌ها) است. البته ارزش‌های دینی در انتخاب واژه‌ها، تعاریف، اولویت‌های پژوهشی و مواردی از این دست تاثیر می‌گذارند، اما با رعایت این موارد، محتوای علم با دین هماهنگی نمی‌شود، بلکه صورت و تمرکز علم با دین متناسب می‌شود که اهمیت هم دارد.

مثال: اگر جغرافیدانان و کشورهای اسلامی قدرت می‌یافتند، مکه به عنوان نصف النهار (مبدا طول جغرافیایی) انتخاب می‌شد؛ اما اینکه مکه نصف النهار باشد یا گرینویچ، باعث تمایز جغرافیای اسلامی و غیر اسلامی نمی‌شود.

خارج کردن دین از علم، ناشی از عدم پذیرش وحی و یا ابهام در تفسیر وحی است. برخی افراد، مفاهیم و گزاره‌های وحیانی را بدون استدلال (عقلی و تجربی) نمی‌پذیرند، یا امکان برداشت صحیح از وحی را انکار می‌کنند. وجود خدا و وحی، با ابزارهای شناختی انسان (حواس بدن، قلب، خیال و عقل) قابل اثبات است که در اینجا به استدلال‌های آن نمی‌پردازیم، تفسیر متون نیز روش پژوهش خاص خود را دارد و با استفاده از ابزارهای شناختی انسان قابل انجام است، البته همان طور که هر «تصوری که علم محسوب شده»، ممکن است خطا داشته باشد، تفاسیر نیز ممکن است خطا داشته باشند؛ اما با روش پژوهش مناسب، می‌توان خطاها را کاهش داد.

در مباحث هرمونوتیک گفته می‌شود که معرفت دینی تابعی از علم بشری است. به‌ عبارت دیگر معرفت دینی مبتنی بر دانش‌های بشری بوده و بنابراین با تغییر دانش بشر، دین نیز تغییر می‌کند. یکی از فرضیه‌های مطرح شده در هرمنوتیک، فرضیه «قبض و بسط تئوریک شریعت» است. طبق این فرضیه در دانش بشری تحول و قبض و بسط رخ می‌دهد و بنابراین فهم ما از دین نیز متناسب با این دگرگونی، دچار قبض و بسط خواهد شد. از مباحث هرمونتیک ممکن است چنین نتیجه گیری شود که دین تغییر می‌کند و قابل اتکا نیست برای رفع این ابهام به این نکات باید توجه داشت:

  1. فهم هر فرد متاثر از پارادایم اوست و پارادایم نیز متاثر از تصورات گوناگون است، به‌ عبارت دیگر علوم مختلف (چه وحیانی و چه غیر وحیانی) در شکل‌دهی به پارادایم انسان نقش دارند و این پارادایم در فهم وحی و همچنین در تصورات غیر وحیانی تاثیر می‌گذارد. چنین نیست که فقط امور غیر وحیانی در فهم وحی تاثیر بگذارد؛ بلکه تمامی تصورات پذیرفته شده قبلی در پذیرش تصورات بعدی تاثیر دارند. بنابراین می‌توان گفت علم وحیانی نیز باعث قبض و بسط سایر علوم می‌شوند.
  2. همان طور که همه علوم بشری احتمال خطا دارند، برداشت از منابع وحیانی نیز ممکن است خطا داشته باشد که با اصلاح روش پژوهش تا حدی قابل اصلاح است. نمی‌توان با احتمال وجود خطا، علم (که دین بخشی از آن است) را کنار گذاشت.
  3. مفاهیم و گزاره‌های وحیانی دین اسلام که در قالب قرآن کریم نظم یافته‌اند، به حدی گسترده هستند که اگر در تفسیر، یکپارچگی درونی آن‌ها حفظ شود، خطاهای تفسیر اصلاح می‌شوند. علاوه بر این با استفاده از سنت رسول اکرم (ص) و معصومین (ع)، می‌توان برخی از خطاهای تفسیر قرآن را اصلاح کرد.
  4. با اصلاح نیت و تقوا می‌توان مخاطرات احتمالی را پذیرفت، زیرا کاربرد اصلی علم، تشخیص عمل درست است و خدا راه را به اهل تقوا می‌نمایاند و مهم‌تر اینکه «نیت» معیار ارزیابی خدا است نه عمل و در نهایت هدایت انسان به عهده خداست.

ضروری بودن دین، به این معنا است که بخش‌هایی از علم مورد نیاز انسان به‌ طور مستقیم با ابزارهای شناختی انسان حاصل نمی‌شود؛ در این موارد روش درست این است که انسان به جای فروض بدون پشتوانه، با ابزارهای شناختی خود وجود خدا و وحی را بپذیرد و سپس با ابزارهای شناختی خود، برای فهم وحی تلاش کند. همه انسان‌ها باید بتوانند به وجود خدا و وحی یقین پیدا کنند، اما لازم نیست همگان توانایی استنباط کامل و دقیق از وحی را نیز داشته باشند تا تمامی علوم موردنیاز خود را خودشان به دست آورند. ضرورت دین، ناشی از محدودیت ابزارهای شناختی انسان برای فهمیدن مستقیم برخی موضوعات است. در ادیان الهی این محدودیت با وحی و در ادیان غیرالهی با خیال پردازی مدعیان جبران می‌شود. از همین رو با پیشرفت علم، دین‌های غیرالهی و بخش‌هایی که به نادرستی در کنار ادیان الهی قرار گرفته، بی اعتبار می‌شوند.

کیفیت علم

قابلیت بهره‌برداری از علم، بیانگر کیفیت آن است. معیارهای کیفیت علم عبارت‌اند از:

  1. یکپارچگی: ارتباط بین محتواها به گونه‌ای که هر جزء بخشی از سامانه بزرگتری محسوب شود
  2. تطابق (صحت): تطابق داشتن الگوی ذهنی با واقعیت
  3. جامعیت: پوشش دادن همه مواردی که نقش مهمی دارند
  4. دقت: دربرداشتن مشخصه‌های کافی
  5. آشکاری: معلوم بودن ارزش‌ها و پیش فرض ها

یکپارچگی و تطابق، معیارهای پذیرش تصورات هستند؛ اگر تصوری از حداقل یکپارچگی و تطابق برخوردار باشد، علم محسوب می‌شود؛ البته هرچه یکپارچگی و تطابق آن بیشتر باشد کیفیت بالاتری خواهد داشت. جامعیت، دقت و آشکاری نیز در کیفیت علم موثرند. دانشی که صحت بالایی داشته اما دقت کافی نداشته باشد؛ کیفیت پایینی دارد و به‌ عبارت دیگر قابلیت چندانی برای استفاده ندارد. یکی از خطاهای در ارزیابی کیفیت علم، توجه به معیار صحت و بی توجهی به سایر معیارها است.

مثال: دانستن اینکه «نرخ بیکاری 12 درصد است» برای برنامه‌ریزی اشتغال چندان راه گشا نیست، زیرا دقت بسیار پایینی دارد. ممکن است پراکندگی مقادیر نرخ بیکاری در توزیع‌های مختلف بسیار زیاد باشد؛ مثلاً: در توزیع جغرافیایی نرخ بیکاری در برخی شهرها 40 درصد باشد و در برخی شهرها 3 درصد. در توزیع رشته‌های تحصیلی در برخی رشته‌ها 90 درصد باشد و در برخی رشته‌ها 5 درصد؛ در توزیع گروه‌های سنی برای سنین بالای 65 سال 4 درصد باشد و برای سنین 25 سال 40 درصد باشد. میانگین بیکاری در تمام این موارد 12 درصد است اما بی توجهی به پراکندگی‌ها هدف‌گذاری‌های دقیقی را در پی نخواهد داشت.

فایده علم

علم نقش مهمی در تصمیم‌گیری داشته و انسان همواره در زندگی فردی و اجتماعی در حال تصمیم‌گیری است. در طول تاریخ، علم و تصمیم‌گیری همواره اهمیت داشته است؛ اما در دوران معاصر اهمیت بسیار بیشتری یافته است. سخن معروف رسول اکرم (ص): «ز گهواره تا گور دانش بجوی»، گناه بودن دروغ (که جهل را به جای دانش می‌نشاند)، «بهتر بودن یک ساعت تفکر از هفتادسال عبادت» و ... همه حاکی از ارزش والای علم است.

فایده علم نسبی بوده و در سطوح فردی و اجتماعی قابل ارزیابی است. علم بر اساس منابعی که صرف می‌کند و آثاری که دارد ممکن است مضر، بی فایده یا مفید باشد. فایده یک علم برای همه افراد و جوامع یکسان نیست و شدت فایده آن بستگی به کیفیت و تاثیرگذاری آن دارد.

مثال: هر چه عمومیت و گستره تاثیرگذاری یک علم بیشتر باشد، بهره‌برداری از آن برای موارد بیشتری امکان‌پذیر است. اما اگر دقت آن کم باشد، ابهام بیشتری داشته و کمتر قابل استفاده است. معیارهای عمومیت و دقت تا حدی در تضاد با یکدیگر هستند. عمومیتی مفید است که کلی‌گویی نباشد.

در سطح فردی، علمی مفید است که انسان را به اهدافش نزدیک کند. نهایت تاثیرگذاری علم بر فرد، هم‌راستایی با اهداف آفرینش و ایجاد خشیت است. همواره باید نگران «بهداشت ذهن» بود. بسیاری از اطلاعات باعث کاهش فراغت، غفلت و یا جهل می‌شوند!

مثال: اطلاع از پایتخت کشورها برای فردی که در یک مؤسسه گردشگری کار می‌کند مفیدتر است تا برای یک دانش آموز دبستانی. اگر یک دانش آموز بخواهد پایتخت همه کشورها را بداند، چنین علمی برایش مضر باشد، چون وقتش را تلف می‌کند، او کافی است نام پایتخت کشورهای مهم را بداند.

مثال: برای همه افراد جامعه، آگاهی از برخی روش‌های تصمیمی گیری بسیار مفید است در حالی که اطلاع از ذرات بنیادی اتم بی فایده و به لحاظ صرف وقت مضر است.

در سطح اجتماعی، علمی مفید است که هزینه کمتری داشته، مسائل بیشتری را حل کرده و یا فرصت‌های بیشتری ایجاد کند.

مثال: آگاهی از درمان یک بیماری که کشنده‌تر و یا گسترده‌تر است، مفیدتر از آگاهی از درمان یک بیماری ساده است. اما فایده درمان دو بیماری که یکی کشنده‌تر و یکی گسترده‌تر است با مقایسه تحلیل هزینه‌های این دو برآورد می‌شود.


↑ [1] الگو (مدل) شی‌ای است که برای مشخص‌‌سازی شیء دیگری مورداستفاده قرار می‌گیرد. شیء مشخص شده «شیء اصلی» یا «شیء منشأ» و شیء مشخص کننده را «الگو» (مدل) می‌نامیم.
↑ [2] mind
↑ [3] The Self
↑ [4] در مورد معنای «نفس» ابهاماتی وجود داشته و به نظر برخی از افراد، ذهن و نفس یکی است؛ اما این ابهام، تاثیری در تعریف علم به عنوان الگویی که در ذهن شکل می‌گیرد ندارد.
↑ [5] جمله معروف هیوم (no ought from is) اشتباه است!
↑ [6] positivism
↑ [7] falsifiability
↑ [8] pragmatism
↑ [9] به مفاهیم انتزاعی، مفاهیم ثانوی نیز گفته می‌شود.
↑ [10] Paradigm
↑ [11] School
↑ [12] Discourse
↑ [13] psychologic